سایه تنها   (Turn On Speakers)
  
 عزیز رفته سفر ... کی برمی‌گردی؟!
 
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 26 بهمن 1384
ولنتاین مبارک ...

 

ولنتاین مبارک محبوب من!

 

سلام

امروز روز عشقه ... روز ولنتاین

من از سفر کیش برگشته‌ام. با کوله بار سنگینی از اندوه و رخوت ...!

عزیز دلم! شرمنده ... بجای سوغاتی برات خاطرات رنگینی آوردم که هر روز پررنگتر و پررنگتر میشه. آخه تا وقتی بودی به لحظاتی که با تو گذشت فکر نمی‌کردم. یعنی اصلاً به این فکر نمی‌کردم که در هر لحظه چه چیزهایی گفتیم و چه لذتها و غمهایی رو با هم تجربه کردیم، اما حالا ... لحظه لحظه شو دارم می‌بینم. چه عذابیه! نمی‌دونی... امیدوارم تو هم تجربه کنی. بد نیست یکمی هم حال منو درک کنی! البته می‌دونم تو، این دوران رو یکبار تو زندگیت گذروندی و دیگه در ارتباط با من این تجربه ممکن نیست. فکر می‌کردم دیگه با این تجربه تلخی که داشتی، قدر محبت رو بهتر می‌دونی ... ولی افسوس تو اصلاً نمی‌دونی محبت چیه؟ خوردنیه؟ خریدنیه؟ انتخابیه؟ دست خودته که هر وقت بخوای باشه یا نه؟ چی می‌دونی؟ واقعاً چی می‌دونی ! میتونی درک کنی؟

 

نه که نمیتونی ...!  چرا؟ !!

می‌دونی چه هدیه‌ای برات دارم؟ می‌خوام به عنوان کادوی روز ولنتاین، روز عشق و دوستی، هدیه تولدم رو بهت کادو بدم. همونی که با یک شاخه گل سرخ بهم هدیه دادی. گل سرخ رو گذاشته بودی روی صندلی ماشین که وقتی من میام بشینم، غافلگیر بشم، ولی من گل سرختو لحظه ای که منو ترک کردی با نفرت دور انداختم. ببخشید! 

حالا هم می‌خوام کادوی خودتو بهت برگردونم. آخه می‌خوام بدونی که چقدر دوستت دارم که آخرین یادگاری تو رو با تموم قلبم بهت پس میدم. باید نگهش می‌داشتم نه؟ ولی عذابم میده!

 

یادته هفته پیش برات پیغام فرستادم که امانتیهای دوستم که پیشت مونده پس بفرستی؟ با شوق بهم زنگ زدی. باور نمی‌کردم روت بشه بهم زنگ بزنی اونم انقدر سریع، ولی با ناباوری و دستان لرزون گوشیم رو برداشتم. صدای قشنگت مثل همیشه با اشتیاق بهم گفت : سلااااام، خوبی؟ ... همیشه سلام هاتو می‌کشیدی!

قلبم ایستاد. نتونستم برای یک لحظه چیزی بگم. دلم می‌خواست فقط به صدات گوش کنم. فقط کنارم بودی و سرم روی شونه‌های مردونه‌ات بود. می دونم که می‌دونی چطور عاشق صدات بودم. با من و من گفتم: مرسی ... (آه عمیق) شما خوبید؟ حتماً صدای قلبمو می‌شنیدی، چون کمی مکث کردی. انگار دودل بودی چیزی بگی ولی بازم غرورت پا پیش گذاشت و گفت: در مورد وسایلت می‌خواستم خودم بهت زنگ بزنم ... ولی میدونی؟... یکی از نوارهات پیش روژیناست. ازش که گرفتم، بهت خبر می‌دم.

 

یاد روژینا افتادم. خواهر زادة 3 ساله ات که عاشق دو چیز بود: آهنگ دروازه بانِ بی عرضه و ماشین آلبالویی رنگ. و تو هم عاشق ماشین من بودی، چون آلبالوئیه ... می‌گفتی می‌دونی من چقدر به ماشین تو ارادت دارم؟ حس می‌کنم به خودم تعلق داره! اصلاً انگار یه تعصبی روش دارم ...

آخ ... عزیزِ نازنینم نمی‌دونی چطور با حرفات منو آتیش می‌زدی ... آخه ای کاش این تعصب و  ارادتت روی موجودات زنده ای مثل من بود که برای یک نفس کشیدن در کنار تو پر پر میزدن، نه برای یه شیء بنزینی متحرک!! کاش حتی قدر روژینا کوچولو که 206 آلبالویی دوست داره، منو می‌خواستی و برای دیدنم پاتو به زمین می‌کوبیدی... می دونی که حاضر بودم برات از تمام گذشته‌ات بگذرم. نداریت رو ندید بگیرم... اختلاف فرهنگیمونو دور بریزم و زجرهایی که با تکرار خاطرات تلخ و شیرینت در ازدواج قبلیت داشتی رو با صبوری وصف ناشدنی تحمل کنم. حتی حاضر بودم چندین سال قسطهای مهریه همسر سابقتو بدم، ولی تو مال خودم باشی. می بینی داشتم چقدر خودمو برات قربونی می‌کردم؟ آخه تو با بیرحمی تموم از همسرِ به قول خودت مجنونت که یک ماه بعد از ازدواجتون طلاقش دادی برام تعریف می‌کردی و بعد می‌زدی زیر گریه. منم گریه می‌کردم منتها با غرور ... توی دلم که تو نبینی و غرور هیچکدوممون جریحه دار نشه. آخه خیلی برام گرون تموم می‌شد. اما تو انگار می‌فهمیدی. خوب دستمو خونده بودی! می‌دونستی هر وقت ساکت میشم و به بیرون نگاه می‌کنم، دلم گرفته! فوراً عذرخواهی می‌کردی که منظوری نداشتم و من هم با لبخند بهت اطمینان می‌دادم که چیزی بخاطر ندارم ... ولی دفعه بعد دوباره و دوباره این بازی تکرار می‌شد. آره ... بازی بود! بازیی که همیشه من بازنده‌اش بودم.

 

 

تو هنوز داشتی حسرت عشق دیوانه‌وار به همسر مریضتو می‌خوردی... خدا می‌دونه واقعاً مریض بود یا تو اینطوری بهم گفتی! شاید اگر منم یک ماه یا حتی یک هفته با تو زندگی می‌کردم، یا متهم به دیوانگی می‌شدم یا دچار جنون! دیوانه که بودم ... دیوانة تو ... من کور بودم کور ...!

حتی خودمو به حماقت زدم. فریب دادم... نخواستم قبول کنم وقتی داری برای من آهنگ می خونی و یکدفعه میزنی زیر گریه، یعنی برای عشق سابقت گریه می‌کنی، یعنی یا هنوزم عاشقشی و این تویی که اونو از دست دادی و نه اون تو رو ...! یا بی‌انصافی بهش کردی که حالا عذاب وجدان گرفتی ... البته تو که نمی‌دونی عذاب وجدان چیه! ... می‌دونی؟

امیدوارم اگر این اسمش عذاب وجدانه، در مورد منم دچارش بشی. نفرین که نیست! فقط می‌خوام بدونی چه دردی دارم! وگرنه من دلم نمی‌خواد تو رو حتی یک لحظه غمگین ببینم. یادته وقتی گریه می‌کردی، با اینکه خیلی برام سخت بود، بهت می‌گفتم: اگر اینطوری خالی میشی، مهم نیست، درد دل کن، گریه کن تا سبک بشی و فراموش کنی! چه دل خوشی داشتم من! حق داری بهم بخندی!

یادته چقدر برای دکتر رفتنت اصرار می‌کردم؟

بالاخره هم خودم راضیت کردم با هم بریم دکتر برای چشمات! بهت گفتم اگر خواستی عمل کنی، من خودم ازت پرستاری می‌کنم. اصلاً نگران نباش که کسی رو اینجا نداری ... من خودم همه کاراتو انجام میدم عزیزم!

 

آخ خدا ...! وقتی بهم گفتی : بگو کِی  بیام وسایلتو بهت بدم، با وجود توهینی که بهم شده بود، باز با سرخوشی رفتم سراغ خدا ! گفتم خدا، خدای مهربون! منو ناامید نکن. خدایا منو نشکن. راضی به خرد شدنم نشو! خدایا بنده تو دریاب! ببین چطور بهت التماس میکنه! چطور به پات افتاده! برش گردون. تو رو به هر آنچه که آفریدی، قسم! اونو بهم برگردون.

2 شبِ تموم تا صبح کابوس می‌دیدم ... ! به انواع مدلها روبرو شدن با تو رو تو خواب می‌دیدم. اما هیچکدوم مثل اونی که در واقعیت اتفاق افتاد نبود. عجب موجودیه این خدا!!

روز دوم برات پیغام دادم که فردا ساعت 8 شب بیا دم بیمارستانِ ... همیشه همینجا قرارمون بود. بهم زنگ زدی! ولی تا من به گوشی تلفن برسم قطع شده بود. 2 دقیقه بعد پیغام دادی که باشه من فردا شب منتظرتم ... بازم منتظرمی! چه حس خوبیه که کسی که دوستش داری منتظرت باشه.

 

فردا شب، ساعت یک ربع به هشت راه افتادم. عزیزم نمی‌تونم برات بگم چه حالی داشتم. رو زمین بند نبودم ولی انگار یه وزنة سنگین به پاهام آویزون کرده باشن ... لَخت شده بودم. قلبم از ساعت 7 شروع کرده بود به در و دیوار قفسه سینه‌ام کوبیدن. می‌ترسیدم صداشو مامان بشنوه. آروم گفتم من میرم بیرون نیم ساعت کار دارم ... و بعد نمی‌دونم چطور از خونه فرار کردم و به تو رسیدم. نمی‌دونستم وقتی تو رو می‌بینم چه عکس‌العملی نشون میدم و تو چی بهم میگی! فقط وقتی ماشینتو جلوی بیمارستان منتظر دیدم، و چشمم به نیمرخت افتاد، فشارم پایین افتاد... داشتم از هوش می‌رفتم ...

 

 

امشب اصلاً حال خوشی ندارم. خوش ... ؟ که نه! خوشی کدومه؟ در واقع حالم خیلی خرابه....

تمام امروز تو اتاقم کِز کردم. همه می‌گن تو چرا از اتاقت بیرون نمیای؟ خوب حق هم دارن. نمیدونن تو این دل درموندة من چه خبره! آخه کی باید بدونه؟ فکرشو بکن! امروز همه عاشقا با هم قرار دارن. حتماً شما دو تا هم الان این روز رو جشن گرفتین ... وااااااااای ! حتی از تصورش هم دستام یخ کرد! دلم یه چای داغ با قند فراوون می‌خواد. فکر کنم باز فشار پایین افتاده ... همه امروز با عزیزترینشونن. اما من چی؟ چطوری تو خیالم باهات قرار بذارم مهربونم؟ بریم کافی شاپ؟ بچرخیم، دنیا رو زیر پامون، تو خیالمون سِیر کنیم؟ کجا بریم عزیزم؟ دیگه ازم اینو نمی‌پرسی!؟ حالا من بی تو چکار کنم؟ کجا برم؟ جفتها رو که می‌بینم دست تو دست هم بهم عاشقانه نگاه می‌کنن و شوخی می‌کنن، به همدیگه کادو میدن، امشب رو با هم خوشن، دلم می‌خواد بترکه. دارم از بغض منفجر میشم. می‌فهمی؟ می‌بینی چطوری داغ به دلم گذاشتی؟ می‌شنوی چطوری دارم فریاد می‌زنم؟ می‌بینی چطوری دارم داغون میشم؟

امشب از همه شبا برام تلخ‌تره ... تلخ‌تره ...  


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 25000


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها