ولنتاین مبارک محبوب من!
سلام
امروز روز عشقه ... روز ولنتاین
من از سفر کیش برگشتهام. با کوله بار سنگینی از اندوه و رخوت ...!
عزیز دلم! شرمنده ... بجای سوغاتی برات خاطرات رنگینی آوردم که هر روز پررنگتر و پررنگتر میشه. آخه تا وقتی بودی به لحظاتی که با تو گذشت فکر نمیکردم. یعنی اصلاً به این فکر نمیکردم که در هر لحظه چه چیزهایی گفتیم و چه لذتها و غمهایی رو با هم تجربه کردیم، اما حالا ... لحظه لحظه شو دارم میبینم. چه عذابیه! نمیدونی... امیدوارم تو هم تجربه کنی. بد نیست یکمی هم حال منو درک کنی! البته میدونم تو، این دوران رو یکبار تو زندگیت گذروندی و دیگه در ارتباط با من این تجربه ممکن نیست. فکر میکردم دیگه با این تجربه تلخی که داشتی، قدر محبت رو بهتر میدونی ... ولی افسوس تو اصلاً نمیدونی محبت چیه؟ خوردنیه؟ خریدنیه؟ انتخابیه؟ دست خودته که هر وقت بخوای باشه یا نه؟ چی میدونی؟ واقعاً چی میدونی ! میتونی درک کنی؟
نه که نمیتونی ...! چرا؟ !!
میدونی چه هدیهای برات دارم؟ میخوام به عنوان کادوی روز ولنتاین، روز عشق و دوستی، هدیه تولدم رو بهت کادو بدم. همونی که با یک شاخه گل سرخ بهم هدیه دادی. گل سرخ رو گذاشته بودی روی صندلی ماشین که وقتی من میام بشینم، غافلگیر بشم، ولی من گل سرختو لحظه ای که منو ترک کردی با نفرت دور انداختم. ببخشید!
حالا هم میخوام کادوی خودتو بهت برگردونم. آخه میخوام بدونی که چقدر دوستت دارم که آخرین یادگاری تو رو با تموم قلبم بهت پس میدم. باید نگهش میداشتم نه؟ ولی عذابم میده!
یادته هفته پیش برات پیغام فرستادم که امانتیهای دوستم که پیشت مونده پس بفرستی؟ با شوق بهم زنگ زدی. باور نمیکردم روت بشه بهم زنگ بزنی اونم انقدر سریع، ولی با ناباوری و دستان لرزون گوشیم رو برداشتم. صدای قشنگت مثل همیشه با اشتیاق بهم گفت : سلااااام، خوبی؟ ... همیشه سلام هاتو میکشیدی!
قلبم ایستاد. نتونستم برای یک لحظه چیزی بگم. دلم میخواست فقط به صدات گوش کنم. فقط کنارم بودی و سرم روی شونههای مردونهات بود. می دونم که میدونی چطور عاشق صدات بودم. با من و من گفتم: مرسی ... (آه عمیق) شما خوبید؟ حتماً صدای قلبمو میشنیدی، چون کمی مکث کردی. انگار دودل بودی چیزی بگی ولی بازم غرورت پا پیش گذاشت و گفت: در مورد وسایلت میخواستم خودم بهت زنگ بزنم ... ولی میدونی؟... یکی از نوارهات پیش روژیناست. ازش که گرفتم، بهت خبر میدم.
یاد روژینا افتادم. خواهر زادة 3 ساله ات که عاشق دو چیز بود: آهنگ دروازه بانِ بی عرضه و ماشین آلبالویی رنگ. و تو هم عاشق ماشین من بودی، چون آلبالوئیه ... میگفتی میدونی من چقدر به ماشین تو ارادت دارم؟ حس میکنم به خودم تعلق داره! اصلاً انگار یه تعصبی روش دارم ...
آخ ... عزیزِ نازنینم نمیدونی چطور با حرفات منو آتیش میزدی ... آخه ای کاش این تعصب و ارادتت روی موجودات زنده ای مثل من بود که برای یک نفس کشیدن در کنار تو پر پر میزدن، نه برای یه شیء بنزینی متحرک!! کاش حتی قدر روژینا کوچولو که 206 آلبالویی دوست داره، منو میخواستی و برای دیدنم پاتو به زمین میکوبیدی... می دونی که حاضر بودم برات از تمام گذشتهات بگذرم. نداریت رو ندید بگیرم... اختلاف فرهنگیمونو دور بریزم و زجرهایی که با تکرار خاطرات تلخ و شیرینت در ازدواج قبلیت داشتی رو با صبوری وصف ناشدنی تحمل کنم. حتی حاضر بودم چندین سال قسطهای مهریه همسر سابقتو بدم، ولی تو مال خودم باشی. می بینی داشتم چقدر خودمو برات قربونی میکردم؟ آخه تو با بیرحمی تموم از همسرِ به قول خودت مجنونت که یک ماه بعد از ازدواجتون طلاقش دادی برام تعریف میکردی و بعد میزدی زیر گریه. منم گریه میکردم منتها با غرور ... توی دلم که تو نبینی و غرور هیچکدوممون جریحه دار نشه. آخه خیلی برام گرون تموم میشد. اما تو انگار میفهمیدی. خوب دستمو خونده بودی! میدونستی هر وقت ساکت میشم و به بیرون نگاه میکنم، دلم گرفته! فوراً عذرخواهی میکردی که منظوری نداشتم و من هم با لبخند بهت اطمینان میدادم که چیزی بخاطر ندارم ... ولی دفعه بعد دوباره و دوباره این بازی تکرار میشد. آره ... بازی بود! بازیی که همیشه من بازندهاش بودم.