کداهنگ میخواهی بیاتو

"> سایه تنها (Turn On Speakers)

سریال دوستان Friends سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
موسیقی افزایش قدرت ذهن
بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ آگاهی و قدرت ذهن
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰!!!  چاپ
تاریخ : سه شنبه 5 دی 1385

آخرین حرفم با تو

آسمان ترک خورده

آینه شکسته

و طپش‌های هراسناک

در فاصله میان درد و مرگ

اینست تصویری روشن از دنیای تاریک من

ضجه من همه برای گریز از درد بود

در فاصله تاریکی و سرما

من در دردناکترین شبها

تو را به دعایی نا ممکن طلب کرده بودم

در هیچستانی که نه نور بود و نه گرما

من دستان و اطمینان تو را طلب کرده بودم

من خدا را به تو طلب کرده بودم

اما اینک فواره خونی که از آسمان یقین دلم جاریست

و صدای ناله‌های دعا ....

من ایمانم را از دست داده ام

من دعا را از دست داده ام

من عشق را از دست داده ام

در خلائی که نه نور هست و نه گرما

من خدا را نیز از دست داده ام

وقتی دیگه بهانه‌ای برای ماندن نباشه، ... وقتی دیگه ریشه اعتمادت خشک شد، ... وقتی دیدی هر کسی به نوعی تو رو به بازی گرفت و به ریشت خندید، ... وقتی دیگه نتونی نفس بکشی، ... وقتی قفسه سینه‌ات چنان ناتوان بشه که برای تحمل وزنه ی هر نفس، به جان کندن بیفته، ... وقتی ایمان پیدا کنی که حتی یک نفس برای تو کشیده نمی‌شه، وقتی تنها امیدت رو تو کیسه توکل به خدات بریزی و یکسال با خودت از این مطب به اون مطب به دوش بکشی و بعد یکباره با نظر آخرین پزشک، آخرین پناه، از دستش بدی، ... وقتی بدونی زندگی و آدمهاش چقدر پوچ، خنده‌دار، مشمئزکننده و فناپذیرند، ... وقتی دیگه نخوای زندگی رو، آدمها رو ... هیچکس رو ... وقتی حتی نخوای کسی زیر تابوت بی‌کسی‌ات رو بگیره... اونوقت تصمیم می‌گیری کوچ کنی!

بری به جایی که اگر ماندی، خودت باشی و خودت ... و اگر نماندی، باز خودت باشی و خودت!

به مناسبت تولدم

و بزرگ می‌شویم و شاید هم کمی بزرگتر، هنگامی که زمان به سرعت می‌گذرد و تجربه‌هایمان افزون می‌گردد و اندیشه‌مان نیز وسیع و آزادتر.

و به همان اندازه و گاهی هم کمی بیشتر کوچکتر می‌شویم، آنگاه که دنیای تفکرمان کوچک می‌شود و در عین حال احساس بزرگ بودن می‌کنیم.

وقتی به همه ی جهان بیندیشیم، می‌بینیم دنیای خودساخته‌مان چقدر کوچک است!!

آری وقتی همه را دوست بداریم بزرگ شده‌ایم!

وقتی که یادمان نرود همه چیز این دنیا قراردادی است و پایان پذیر.

حتی خودمان

که یکروز پایان می‌پذیریم.

راستی امروز بیست و ششم دی، روز تولد من است.

باید بروم خودم را با متر اندازه بگیرم تا ببینم چقدر بزرگتر شده‌ام.

و شاید متراژ خانه‌ام را

و قیمتی که بر روی لباسهایم فروشنده زده بود

و یا میز کارم را ...

و شاید بلندی تقدیرم را ...

یا بی‌مهریهای انسانها را ...

نمی‌دانم با کدام یک کمی بزرگتر شده‌ام؟!!

اما...

مهم نیست چقدر بزرگ شدم ... مهم این است که با همه کوچکی‌ام فهمیدم :

نه زندگی، نه عشق، نه آدمهاش، نه دارائیها، نه این آسمون آبی دودزده، نه خاک وطن، نه غربت، نه تنهایی، نه دوست و آشنا، نه حتی تو ... دیگه هیچکدوم، آرامش بخش نیست! دیگه هیچکدوم بهانه‌ای برای ماندن من نیست... نیست!

میرم به جایی دور ... جایی که نه آدمهاش رو بشناسم ... نه عشقشون رو ... نه خاکش رو ... جایی که هیچکس نباشه ... هیچکس ... حتی تو!

راستی ... برای تولدم نیستم و تو باز، آخرین فرصت تبریک و خداحافظی رو از دست دادی!!!

خداحافظت!

فال حافظ ...  چاپ
تاریخ : شنبه 18 آذر 1385

 

شبهایم 

    تنها و پی در پی در گذرند

          و من هنوز

               از خاطره لحظه هایی که تو را با خود داشت

                                                                   چراغانم... !

 

 

صدای شکستـنم را نشنیدی؟؟؟

تا کی به امید فردای پر از مهربانی فال بگیرم با حافظ ؟؟ تا کی از فرصت استفاده کرده و یک دل سیر گریه کنم لابه لای بارانها ؟؟؟ هنوز صدای آوازهایت از دفتر دلم پاک نشده است... و خط خطی‌های نگاهت !!!

آنقدر آه کشیدم و نگاه کردم به ابرها که آسمان رنگ انتظارم شد ... چشمانت خیال گفتن رازی را دارد ... که لبهایت طفره می‌روند ... شاید راز رفتن است و جدایی ...! شاید هم تنفر ...؟ بگو ... در خلوت یلدایی‌ام بگو تا من از دلواپسی، و گورها از تنهایی به درآیند ... پرسه می‌زنم میان دلتنگیهای خویش... تداعی می‌کنم خاطره‌ها را ... عشق را کم و بیش!!! شاید گره از اندوهم گشوده شود با ته مانده طاقتی ... لمس می‌کنم زندگی ساطور شده را و خود را که در ذرّه ذرّه سلولهایم پیر می‌شوم ... هنوز بر لبهایت ننشسته ... نوشیدی‌ام و من کیش شدم ... و تو مبهوت و مات !!! هیهات از بازی روزگار ... هیهات!!!

بی آنکه بدانم روزی برایم خاطره‌ای خواهی شد، به زندگی لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم ... حالا !!! چهره ژولیده‌ام را که در آینه می‌بینم، فکر می‌کنم که آنقدر با خودم صمیمی شده‌ام که بگویم مرگ بر اعتماد ... مرگ بر باور ...!

طعنه‌های عقرب‌گونه‌ات هم عشق را از چشمم نینداخت ... تنها به من آموخت عشق باید الهی باشد و بس.....!!!

گاهی اوقات خود را گم می‌کنم... مثل حالا !! ... اما صدایی انگشت به دهان می‌گوید: ببخشید،... شما را قبلاً جایی ندیده‌ام ؟!

اما نمی‌دانم مگر سواد ندارید؟ ... روی پیشانی من که نوشته شده صاحب این عکس ماهها قبل مرده است .....!!

شاید تو هم مسافری عجول بودی که نخوانده رفتی، یا من راوی بی تجربه آخرین قصه که بدون هیچ صدایی، با خیالی که دیگر رنگ نداشت روی خودم خط کشیدم .... آری روی خود خط کشیدم ... من مرده‌ام ... گریه بی‌فایده است... گریه مکن ... مهربان باش،... فقط مهربان!!!!!!!!

 

ای عزیز جان من!

من برای مرگ خود یک بهانه می‌خواهم ... یک بهانه پوچ عاشقانه می‌خواهم!

از غمی که می‌دانی با تو بودنم مرگ است و بی تو بودنم هرگز!

گر بهانه این باشد، من بهانه می‌گیرم ...

عاشقانه می‌میرم!

 

 

بالاتر از سیاهی ...!  چاپ
تاریخ : دوشنبه 1 آبان 1385

 

از روزی که آبی، سیاه شد
سپید، سیاه شد
سیاه، سیاه شد!

برای تو می نگارم،
از پشت همین دریچه های سیاه
از پشت همین شیشه های مه گرفته ی شب
از پشت سکوت وهم انگیز یک زندگی

و از تکه تکه شدن یک روح
با تو سخن می گویم!

 

هیچ تصمیمی برای نوشتن این نامه برای تو نداشتم. اصلاً حال و حوصله‌ای برایم نمونده. الان مدت 5 روزه که این نامه رو تهیه کردم ولی تا امروز هیچ حسی برای فرستادنش نداشتم! نمی‌دونم آیا تو هم تا بحال چنین حسی داشتی یا نه؟ اینکه نخوای جایی بری، حرفی بزنی، تکونی به خودت بدی و به چیزی فکر کنی ... دوست دارم در خلسه باشم ... بی هیچ اطلاعی از اتفاقات اطراف ... بی هیچ خاطره و فکری! .... ظاهراً فردا هم عیده ... عید؟!! چه کلمه مسخره ای برای پرت کردن حواسّ عوام!

 

این هم متن نامه چند شب قبلم:

 

شاهزاده یخی سرزمین خیال من

 

دیشب می‌دونی کجا بودم؟ داشتم توی خیابونا و بزرگراهها برای خودم می‌رفتم ... بی هدف و سرگردون! می‌رفتم و می‌رفتم .... تا اینکه به خودم اومدم و دیدم بعد از چند ماه دوباره سر از کوچه خونه تو درآوردم... نمی‌دونم هنوز اونجا زندگی می‌کنی یا از اونجا رفتی! اومدم به انتهای کوچه بن بست شما و پارک کردم... (یاد کوچه بن بست داریوش افتادم) مدتی همونجا نشستم و فکر کردم. به خونه تو با حسرت نگاه کردم. به تک تک اجزای خونه، زنگ شماره 9 و صدای "بیا تو" ی تو، در ورودی، درختهای داخل، پله‌های طولانی، پنجره‌ها ... هوا بارانی بود... بوی نم داشت، بوی تو، بوی اشک، بوی دل من! صدای پاک اشکهای شوق که قدم برخاک پاگ گونه های اتشین من میگذاشت، در تاریکی مسخ کننده اون شب بارانی، گویی تعبیر تمام خوابهای زیبای زندگی بود که در آن لحظات مسحور کننده خلاصه میشد.

  

 

پیاده شدم ... زیر بارون خیس شده بودم. صدای سکوت کوچه، صدای بارش باران و صدای نفسهای گرم تو منو مسخ کرده بود. عجب طوفانی در دلم برپاست!! قدم زنون اومدم دم در خونه‌ات! سرک کشیدم تا ببینم ماشینت رو توی پارکینگ گذاشتی یا نه !‌ اما تشخیصش خیلی سخت بود. خوب، خودت می‌دونی که همیشه داخل پارکینگتون پشت اون دیوار پارک می‌کردی که از کوچه فقط نوک چراغهای ماشینت پیدا بود. روبروی در خونه تو یک وانت پارک کرده بود که دوسه نفری توش بودن. بنابراین چون ترسیدم تابلو بشم، کمی دور و بر خونه ها پرسه زدم و تظاهر کردم که دنبال یک پلاک می‌گردم... بعد بلافاصله در خونه شما باز شد... قلبم ایستاد. هوا تاریک بود ولی هیکل یک مرد جوان با قد و بالای تو رو تشخیص دادم... سریع خودم رو توی تاریکی مخفی کردم و با بیرون آمدن مرد جوان دیگری به سمت ماشین دویدم و سوار شدم. حتی تصور اینکه تو منو اون اطراف و با اون حال ببینی، باعث ایجاد رعشه در وجودم شد، اما خوشبختانه اون، تو نبودی ... ! ماشین رو روشن کردم و با عجله دنده عقب دور زدم. فقط شانس آوردم که به ماشین کناریم نکوبیدم چون اصلاً ندیدمش ... اصلاً بهش فکر هم نکردم...

 

شاید نتونی حال منو درک کنی!‌ حال یک سرخورده در حال فرار!‌ حال یک آدم که میدونه حتی از احساسات خودش هم رودست خورده! سریع از کوچه خارج شدم و خودمو در بزرگراه رها کردم ... ماشینهای جلویی رو نمی‌دیدم ... کسی درونم میگفت ببار و کسی شرم میکرد از این بارش بیشمار... پرده کدر اشک مانع دیدم می‌شد، ولی برام مهم نبود ... فقط داشتم به رفتارهای تو فکر می‌کردم و با یادآوری هر چیزی هق هقم شدیدتر می‌شد. آخه خیلی چیزها به ذهنم می‌رسید و با هر کدوم یه لعنت به خودم می‌فرستادم. که چقدر احمق بودم .. که چقدر کور بودم ... که چقدر خوش خیال و خوش بین بودم... چرا این همه واقعیت که جلوی رویم بود ندیدم؟ مثل اون روزی که درون خونه تو، توی هال کنار تو نشسته بودم و تو بازوانت رو دور شونه من حلقه کرده بودی و میوه می‌خوردیم. در عالم خودمون بودیم که صدای زنگِ پایین ما رو پروند!

 

گفتی، ولش کن، حتماً صاحبخونه جدیده! بعد این پا و اون پا می‌کردی و زنگ همچنان صدا می‌کرد. تا اینکه صدای زنگ در بالا به گوشم رسید. منو توی اتاقت مخفی کردی و با دستپاچگی گفتی: سایه تو رو خدا حرفی نزن ...هیچ صدایی نکن تا اون بره! گفتم: کیه مگه؟ خوب جوابشو بده! گفتی: نه !!! از توی چشمی نگاه کردم. خانم صاحبخونه جدید منه و خیلی زن پرروئیه، می‌ترسم بیاد تو و به همه جا سرک بکشه! ... حوصله‌اش رو ندارم. می‌خواد در مورد بیرون کردن من از اینجا حرف بزنه ولی من تا 6 ماه دیگه با صاحبخونه قبلی برای اینجا قرارداد دارم... و خلاصه شروع کردی به تعریف کردن هزار و یک داستان از پررویی این زن!

 

با اینکه کاملاً به اصل مطلب پی بردم، اما بهت گفتم: خوب مهم نیست، مثل اینکه رفت... خیالت راحت باشه. و تو هم آروم شدی ... بعد بیاد اون شب بعد از مسافرتمون به ماسوله افتادم که سرزده اومدم و برات شام آوردم... و تو چقدر از دیدن من و اینکه سرزده اومدم پیشت جا خوردی! این هم از نگاه من مخفی نموند. و بالاخره ده روز بعد بهم اعتراف کردی که از این کار من نگران شدی ... نگران اینکه من زیادی وابسته بشم ... من بهم برخورد و اصلاً به این فکر نکردم که تو واقعاً‌ نگران چی هستی! خوب... نگران چی بودی؟!! حالا تازه فهمیدم!

خیلی دیر متوجه می‌شم نه؟

 

آفتابی در دلم تابیده و تو را در خود ذوب کرده شاهزاده یخی من! حالا ...

" من امروز تو را ندارم، درست ! اما دیروز و دیروزها و صدها دیروز دیگر هم نداشته ام و برای داشتنت هیچ فردایی متصور نیست! داشتنت خاطره ایست آن چنان که دیگر به افسانه های هزار و یکشب می ماند و از سوی دیگر محال واره ایست برای فردایی که به جادوی هیچ غول چراغی، هرگز نخواهد آمد !! به من حق بده که دلتنگ نیستم. من اصلاً هیچ نیستم! هیچ ندارم! احساسم تکه تکه شده و تصاویر معوّج این آینه تکه تکه به هیچ چیز شباهت ندارد. ما به یک گم شدن نیاز داشتیم، بدون فکر کردن، در لا به لای برفهای تقدیر که بر سرمان می بارید.

 

هیچگاه دلم پایش را از گلیم خودش درازتر نکرده است! آرزوی محال داشتن مثل امید بستن به سراب است که تنها عطش را می افزاید. آرزوی امروز شاید گریستنی باشد بر دامان پرمهرت آن چنان که سخن را مجالی نباشد و تنها اشک باشد و اشک و بس! می بینی که! این هم کم محال نیست!! غزلواره زندگی ما دو سه بیت کم آورد! سیلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود که طومار عاشقانگی پیچیده شد، ناتمام!

 

آرزوی دیروز فراموش نشدنی! تو دیگه آرزوی من نیستی!

آقای منطقی! اینهمه دلیل برای نداشتنت بس نیست؟ "

 

خداوندا؛
تصمیم‌ام را گرفته‌ام. دیگر هیچ رویایی نمی‌خواهم.
تنها سکوت و تاریکی و ابدیتی تنهایی!

 

سکوت ...  چاپ
تاریخ : یکشنبه 26 شهریور 1385

 

دردهایم را برایت گفته‌ام

بشنو اکنون این سکوت تلخ را

ای عزیز ِ جان من !

انگار نه انگار که تا چند ماه پیش می‌گفتی که دوستت دارم! چقدر غریبه شده‌ای با من! .... نمی‌دونم چرا دیگه تو رو در خواب، در کوچه، در خیابان، در سکوت مبهم رؤیاهایم و دیگه حتی در آیینه‌ها هم نمی‌بینم! ن م ی ب ی ن م ت ... اما، همه جا با منی! دست از سرم بر نمی‌داری! میدونی از نگاه دوستانه‌مان تا گفتن فراموشم کن، چند غروب بی تو گذشته ؟ ... میدونی از گفتن دوستت دارم تا تو رو به خدا فراموشم کن، چند بار بی تو شکسته‌ام؟ ... میدونی از لبخند شوق دیدارمون تا ضجه‌های دل شکستن تو چند فصل بی تو گذشته؟ ... میدونی از جا دادن نگاهی غریب و ساختن کلبه آرزوهایم تا ویران کردن این دلم چند قطره اشک بی تو ریخته‌ام .. میدونی از لحظه جدایی‌مون تا به حال چند مهتاب است که بی تو تنها به انتظارت نشسته‌ام ؟!! میدونی چقدر غریبه شده‌ای با من !!!! نه ...! بغض تنهایی منو تو هیچوقت نخواهی فهمید! ... هیچوقت!

 

ماه من !

نوشتنم برای نمردن است، وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته‌ام. اما بگذار بنویسم چند فانوس روشن از آسمان برایت آورده‌ام، با چند خواب که تعبیر نشد تا بگذاری ته چمدانِ رفتنت! دعای خیرم را روی لباسهایت بگذار تا عطرش نرود.

تنهایی پرهیاهو را من برمی‌دارم و از روزهای با هم بودنمان به تو خرده ریز خاطره‌های دور را می‌دهم تا فراموش کردنشان کار سختی نباشد!

صبر کن ! ... چمدانت را نبند ... اندکی نگاه ترک خرده و صدای ابریم را هم در دستمالی سپید گذاشته‌ام، بگذار در چمدانت و هر جا در چشم باد بلاتکلیفی دیدی، دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر سو که می‌خواهد بوزد.کفشهای سرنوشتت را به پا کن. من کنار در ایستاده‌ام. برایت پیاله‌ای آب در سینی آماده کرده‌ام که برگهای سبز نارنج را غرق کند، کنارش دفترچه خوانده نشده‌ام را گذاشته‌ام که انباری ست برای کلمه‌ها: سلام ... دوستت ... تنها ... فردا ... شهر ... دلتنگ ... خداحافظ ... سبز ... بهار ... سرد ... خواب ... بیا از زیر سینی رد شو و رو به رفتنهای ناپیدا برو ، جاده ، همان جاده‌ای ست که هیچگاه بازگشتی ندارد ...... من همینجا می‌مانم و عاشقی را تمام می‌کنم!

 

در توالی سکوتِ تو

در تداوم نبودنت

ردپای آشنایی از صدای تو

در میانِ حجم خاطرم

هنوز زنده است

هنوز می‌تپد

و باورش نمی‌شود

که نیستی

که رفته‌ای

کجا نوشته‌اند عشق

این چنین میانِ مرز سایه‌هاست ؟

این چنین پُر از هُجوم فاصله

در تقابل میانِ آب و تشنگی

تقابل میانِ درد و زندگی ؟

کجا نوشته‌اند ؟!

 

 

جاده ....!  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1385

 

تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را در غربت این آسمان و زمینِ بی درد، دردمند میدارد و نیازمند بیتاب یکدیگر میسازد، دوست داشتن است ... و من در نگاه تو ... ای خویشاوند بزرگ من ... ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت ... شوق فرار پدیدار ... دیدم که تو تبعیدی این زمینی ... و اکنون تو با مرگ رفتهای، با مرگ! و من ...اینجا ... تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس ...گامی به تو نزدیکتر میشوم ... و ... این زندگی من است ...

 

جاده

تابلوی نیمه تمام

جادهای بی انتها

تک صندوقچه پستی

کنار جاده

آسمان آبی

با ابرهای پاره پاره

تصویر کوچکی از دگرگونی من!!!

هیچوقت نشد که این تابلو رو تموم کنم، چرا؟! نمیدونم. فقط میدونم که یه جایی تو همین تابلوی نیمه کاره و یا بهتره بگم تو همین جاده ی نیمه تمام و به نظر خاکی که الان دیگه اونقدر خاک روش نشسته که واقعاً خاکی شده، یه قسمتی از وجودم رو گم کردم. قسمتی که هنوز نتونستم پیداش کنم.

یادته، تو خیلی دوست داشتی تابلوهای نقاشی منو ببینی، خیلی. این بود که تصمیم گرفتم یک تابلو برای تو بکشم، برای خونه تو که پر از خاطرات من و تو بود. اما ...

الان مدتی است که روی یه سه پایه، گوشه اتاقم داره خاک میخوره و فقط نگاهم میکنه. اونقدر انتظار کشیده که دیگه حتی به چشمم هم نمییاد! دیگه به نگاهش، وجودش، انتظار و تحملش و یا شاید بهتره بگم به نیمه تمام بودنش عادت کردم!

همه چیزش تموم شده بود، آسمونش، دشتش، درختاش، سبزههاش، حتی صندوقچه چوبی پستش که من رو یاد تنهایی و چشم انتظاریهای بینهایتم میاندازه! دیگه داشتم تو ذهنم به دنبال بهترین دیوار خونه‌ات برای گذاشتنش میگشتم تا همه ببیننش. حتی براش یه قاب قشنگ چوبی، عین صندوقچه‌اش سفارش داده بودم. ولی جاده ش ...!

 

 

تو همه این تموم شدهها خط نیمه کجی از یه جاده گنگ و بیانتها بود که هیچوقت تمومش نکردم. جادهای که من رو به یاد مسیر زندگی خودم میاندازه.

یه جاده ناتموم، یه صندوق پست چوبی وسط یه دشت سبز با یه سقف از آسمون آبی و تکههای ابر نیمه رنگین از آفتاب، سایههایی از درختان دور که خطی از فاصله بین وسعت سبز زمین و ژرفای آبی آسمون میسازن و ..... جاده تو همین خط مبهم گم میشه ..... چرا نتونستم این جاده رو تموم کنم؟! ....... اگر تموم میشد حتماً هر روز مسافرهای زیادی ازش رد میشدن ... اونوقت میشد ازشون پرسید آخر این جاده به کجا میرسه. اگر تموم میشد حتماً هر روز پستچی با دوچرخه‌اش میومد و صندوقچه رو با نامههاش از تنهایی و انتظار خلاص میکرد. اگر تموم میشد ..... چرا نتونستم این جاده رو تموم کنم؟!

نمیدونم چرا، ولی هر وقت چشمم به این تابلو میفته، بی اختیار هزاران چرا تو ذهنم شکل میگیره. هزاران چرا که حتی برای یکیشون هم نمیتونم جوابی پیدا کنم. چراهایی که تمام وجودم رو ذره به ذره براشون خرد میکنم، میگردم و در نهایت میفهمم که پاسخشون رو با یه قسمتی از وجودم یه جایی تو همین جاده گم کردم. بعد فقط من میمونم و یه دنیا آه و حسرت و ابهام، من میمونم و یه دنیا درد و .....!

آخه ... می‌دونی چی داره منو مثل خوره می‌بلعه؟

اینکه همه چیز مثل قدیمها سر جاشه ... همه ی اون خاطرات، ابرها ... آسمون آبی ... درختهای خوشرنگ ... جاده ی مبهم ....

اما فقط یه چیز ...

 

... تو نیستی!

تو نیستی!


 

آه ...!

باز که به تابلو نگاه میکنم، باز به یاد تو میافتم. یادته؟ هر روز که میآمدم به دیدنت، منو بغل می‌کردی و با لبخند و سلام خاص خودت خوش‌آمد می‌گفتی و می‌نشوندیم کنار خودت، بعد شروع می‌کردی به پذیرایی ... بعد هم دوباره مثل یه بچه روی دست بلندم می‌کردی و می‌نشوندی روی پات و موهامو نوازش می‌کردی... اما وقتی تو بغل تو به اتاقت قدم می‌گذاشتم، با اینکه تمام اثاث اتاقت فقط شامل یک تخت و یک تلفن و یک فرش بود، اما من آنقدر مست و شاد بودم که همه‌اش برام از قشنگترین دکوراسیون هم زیباتر می‌نمود. دلباخته همین سادگی و بی‌تجملی بودم ... و همیشه با خودم فکر می‌کردم اگر اون تابلو رو روی دیوار این اتاق نصب کنم، هر روز توی فضای سبز جنگل تابلو، چشم بروی خورشید باز می‌کنی و دلت شاد و پرنور میشه!

 

چند بار ازم خواسته بودی نقاشیهام رو برات بیارم. ولی من داشتم برای خودت یک تابلو می‌کشیدم تا سورپریزت کنم، دلم می‌خواست یکروز به درخواستت عمل می‌کردم و بالاخره این تابلو رو برات می‌آوردم تا با تو به جاده مبهمش قدم بگذاریم و زیر اشکهای روان ابرهای پاک و مخملی رنگین قدم بزنیم و گاهی پا به پای ابرها بگرییم و دست در دست هم بریم به سمت نور و روشنایی !

ولی فرصت نشد و تو رفتی و باز وقت رفتن فراموش کردی که جاده رو با خودت ببری ..... و حالا!

دیگه نه تو هستی و نه جادهای ...

امروز وقتی باز چشمم به تابلو افتاد بیاختیار یه قلم مو برداشتم و روی تمام سبزیهای دشتش خط قرمز کشیدم. صندوق پستش رو با رنگ سیاه پاک کردم و آسمونش رو ... دلم میخواست بارونی باشه، بارونی! .... حالا دیگه همه چیز این تابلو با جاده نیمه تمامش سازگاری داره، حتی خاکهای نِشسته روی کل سطح جاده! حالا دیگه هیچ چیز مثل قبل نیست! حالا دیگه اونقدر خطهای کج قرمز و سیاه رو این تابلو هست که خطِ خاکی جاده نیمه تمام من توشون گم شده. حالا دیگه این تابلو پر از جاده است، جاده هایی که هیچکس صندوقچه پست من رو نمیتونه توشون پیدا کنه، جادههایی که هیچکس آبی آسمون من رو نمیتونه توشون ببینه، جادههایی که آخر همشون گنگ و ناپیداست. حالا دیگه هرکس به تابلو نگاه کنه هزاران چرا به سراغش میاد، چراهایی که هیچ جوابی نمیتونه براشون داشته باشه. حالا دیگه وقتی بهش نگاه میکنم هیچ درد و ابهامی تو وجودم شکل نمیگیره! فقط تصویر کوچکی از دگرگونی خودم رو میبینم و ..... باز نگاهش میکنم، حالا دیگه حتی یاد تو هم نمیافتم، یاد تو هم نمی‌افتم ...

 

 

عزیزم! ... می‌نویسم ... اما .... تو باور نکن!

 

برای تو که رهگذری ...!  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 تیر 1385

 

زیر تنگی نفسها ماندهام

زلال اشکها را تماشا میکنم

کاش بند بیاید

این نفسهای آخر

 

برای تو که رهگذری ...

 

نازنینم ! 

در این سکوت نیمه شب بیشتر از هر وقت دیگه‌ای دلتنگ توام...

چقدر خوبه که من میتونم هر آنچه رو که دلم میخواد برای تو بنویسم. من میتونم تا آخر عمر به نوشتن برای تو ادامه بدم، حتی اگر تو هیچوقت اونو نخونی!

عزیزترینم ...

کاش میتونستم صورت نازنینت رو بین دستهایم بگیرم ...

کاش میدونستم چه چیز این چنین صورت زیبایت رو غرق اندوه می‌کنه!

چه فکر آزاردهندهای اینچنین روحت رو آزار میده که به روبرو خیره می‌شی و موهای دستت رو حریصانه به دندان می‌گیری؟

مهربانم!

کاش اجازه می